تولد كيانوش

در سحرگاه روز جمعه بيست و سوم ارديبهشت سال 1347 متولد شدم. مادربزرگم از چند روز پيش در خانه ما بود. اين روزها سنگسر حالت به‌خصوصي به خود مي‌گيرد، خريدها زياد مي‌شود، زنها را مي‌بيني كه از اين مغازه به آن مغازه در رفت و آمد هستند، دنبال خميرمايه، مايه پنير، انواع تخم سبزي و... مي‌گردند. صداي چالهاي دستي از دور به گوش مي‌رسد و بوي زردچوبه و ادويه‌جات دماغ را به سوز مي‌آورد. مردان در جنب و جوش غريبي هستند بازار معامله و سوداگري گرم است. صحبت از ميش است و بره و گوسفند. در كنار فلكه و يا در گوشه‌اي در خيابان مرداني را مي‌بيني كه از گوسفند صحبت مي‌كنند از اينكه فلاني گوسفندش خيلي خوب هستند و تخمين‌ها از وزن‌و قيمت و... اگر چند كيلومتري از شهر دور شوي به دربند يا درجزين كه بروي كنار رودسارها گله‌هاي گوسفند چشم را سياه مي‌كنند، معركه‌اي عجيب بر سر آبگاهها به پاست، صداي واق‌واق سگها، غرغر بره‌ها و هاي‌هوي چوپانها، در كناري اربابي با هيكلي ور‌آمده مشغول شمارش گوسفندان هستند. عده‌اي هم مشغول داغ‌كردن گوسفندان هستند و ... بله در چنين روزهايي بود كه من به دنيا آمدم.                روز جمعه بود و از رسوم قديم ما است كه بچه‌اي كه روز جمعه به دنيا مي‌آيد بايد هم‌وزن او چيزي به فقرا بدهند. اگرچه اين‌روزها وزن‌كردن كودكان در بيمارستانها امري معمول و حتي اجباريست، ولي آنروزها عجيب بود. ترازوهاي آنزمان هم دوكفه‌اي بود كه به وسيله چند رشته طناب نازك به چوبي وصل مي‌شد. مرا در آن گذاشتند مادرم مي‌گفت نزديك 5 كيلو وزن داشتم و مي‌گفت خيلي چاق بودم. از عكسهاي آنزمان مشخص است ولي خودم چاق بودنم را كمتر به ياد دارم. بچه چهارم خانواده بودم و سومين پسر، كه بعد از من دو تا بر آن افزوده گشت. انگشت وسط بودم و از همه قدبلندتر. پدرم آنروزها در سنگسر نبود خبرش را به او داده بودند. عموها خيلي خوشحال بودند. فردايش مريم زهرا را صدا كردند كه بيايد. زني قد كوتاه كه هم ماما بود و هم اداره برو اهالي. فكر مي‌كنم تمام شناسنامه‌هاي بچه‌ها را او مي‌گرفته، و چنين مي‌گفتند كه ده تومان مي‌گرفت و بعد از چند روز  شناسنامه را تحويل مي‌داد. خود تمام كارها را روبراه مي‌كرد و انجام مي‌داد. خانه ما در زيارت است در قسمت شمالي سنگسر، بر سر چشمه زيارت كه به نام سرچشمه خوانده مي‌شود. همه فاميل در اينجا هستند و خانه‌ها در بغل هم، آثاري از زندگي بزرگمنشانه دهه اول و دوم قرن پانزدهم كه هنوز هم باقيست. خانه‌هاي با دربهاي دولنگه چوبي كه بر روي آن دو حلقه آهني بم و زير صدا قرار گرفته و حياطي بزرگ، ايوان(كفش كن)، سه‌دري، پنج‌دري، گرمخانه و گزينه .... »  ( از لابلاي نوشته‌هاي زنده یاد  كيانوش)

كيانوش عزيزم تولدت مبارك!!

               

/ 5 نظر / 15 بازدید
فاطمه

درود بر شما. در اين سالهايی که با کيانوش آشنا بودم .روز قبل از تولدش پيام تبريکی همراه با کارتی برايش می فرستادم و او هميشه می گفت: خوشحالم که بيادم هستی......... و امسال از همان روزهای اول ارديبهشت دلم گرفته بود واحساس دلتنگی ميکردم از اينکه می ديدم ديگر کيانوش مهربان ميان ما نيست........ او رفته است اما يادش هميشه با ماست روحش شاد

شايان نجاتی

سلام به راستی که هنوز رفتنش را باور ندارم ولی هنوز يه جمله از حرفاش يادمه تو در شعر و هنر می توانی بزرگ و بزرگ تر شوي............. روحش شاد و يادش گرامی

کيانوش عزيزم تولدت مبارک! يادت باشه من زودتر از همه تولدتو تبريک گفته بودم. ای کاش بودی تا امسال هم تولدتو جشن می گرفتيم. روحت شاد.

poorya

rooze tavalodo to milade eshghe pake az bahre shokre inrooz pishaniam be khake

0هخعغغففف