فريدون سه پسر داشت (عباس معروفی)

خواندن اين کتاب را به همه دوستان توصيه می کنم
http://fereydoon.malakut.org/
بخش های از اين مجموعه:
شايد همه‌ چيز با يك‌ افسانة‌ سنگسري‌ آغاز شد.
آنها هفت‌ برادر بودند و يك‌ خواهر. مادرشان‌ مرده‌ بود و پدرشان‌ آدم‌ ستمگر و سختگيري‌ بود كه‌ شب‌ و روز بچه‌هاش‌ را آزار مي‌داد، كتك‌شان‌ مي‌زد، حق‌شان‌ را مي‌خورد، حتا نان‌ را هم‌ از آنان‌ دريغ‌ مي‌كرد.
هرچه‌ آنان‌ بيشتر كار مي‌كردند، پدر رفتارش‌ وحشيانه‌تر مي‌شد و روزگارشان‌ را سياه‌تر مي‌كرد. تا اينكه‌ يك‌ روز كتك‌ سيري‌ به‌ آنان‌ زد و از خانه‌ بيرون‌شان‌ كرد.

8.JPGهفت‌ برادر و يك‌ خواهر به‌ راه‌ افتادند. آنقدر رفتند و رفتند ما تا رسيدند به‌ دهي‌ كه‌ پيرزني‌ داشت‌ جلو خانه‌اش‌ به‌ بزش‌ علف‌ مي‌داد. تا آنها را ديد گفت‌: «الهي‌ قربان‌تان‌ بروم‌، شما كي‌ هستيد مثل‌ ماه‌ تابان‌ توي‌ اين‌ شهر غريب‌؟»
آنهاگفتند: «ما هفت‌ برادريم‌ و يك‌ خواهر. پدر ما را زده‌ و از خانه‌ بيرون‌ كرده‌، دنبال‌ تقديرمان‌ مي‌رويم‌.»
پيرزن‌ از علف‌ دادن‌ به‌ بزش‌ دست‌ كشيد و گفت‌: «اي‌ واي‌! كجا مي‌رويد بي‌ كفش‌؟ من‌ اينجا تنها و غمگينم‌. يكي‌ از برادرها را به‌ من‌ بدهيد، من‌ هم‌ از پوست‌ بزم‌ براي‌ شما كفش‌ مي‌دوزم‌؟»
آنها گفتند: «پا برهنه‌ مي‌ رويم‌، اما هيچوقت‌ از هم‌ جدا نمي‌شويم‌.» و به‌ راه‌ ادامه‌ دادند.
رفتند و رفتند تا رسيدند به‌ دهي‌ ديگر. پيرمردي‌ ديدند كه‌ جلو خانه‌اش‌ نشسته‌ بود و نخ‌ مي‌ريسيد. تا آنها را ديد گفت‌: «الهي‌ قربان‌تان‌ بروم‌، شما كي‌ هستيد مثل‌ خورشيد رخشان‌ توي‌ اين‌ شهر غريب‌؟»
آنهاگفتند: «ما هفت‌ برادريم‌ و يك‌ خواهر. پدر ما را زده‌ و از خانه‌ بيرون‌ كرده‌، دنبال‌ تقديرمان‌ مي‌رويم‌.»
پيرمرد دست‌ از نخ‌ ريسيدن‌ برداشت‌ و گفت‌: «من‌ اينجا تنها و دلگيرم‌. خواهرتان‌ را بدهيد به‌ من‌، من‌ برايتان‌ لباس‌ مي‌دوزم‌.»
آنها گفتند: «ما لباس‌ نمي‌خواهيم‌ و هيچوقت‌ هم‌ از هم‌ جدا نمي‌شويم‌.» و باز به‌ راه‌ ادامه‌ دادند.
رفتند و رفتند تا به‌ دهي‌ ديگر رسيدند. گرسنه‌ و خسته‌ بودند. زني‌ چاق‌ ديدند كه‌ ديگي‌ بر آتش‌ داشت‌ كه‌ آن‌ را هم‌مي‌زد. تا آنها را ديد گفت‌: «الهي‌ قربان‌تان‌ بروم‌، شما كي‌ هستيد مثل‌ ابر بهاران‌ توي‌ اين‌ شهر غريب‌؟»
آنها گفتند: «ما هفت‌ برادريم‌ و يك‌ خواهر. پدر ما را زده‌ و از خانه‌ بيرون‌ كرده‌، دنبال‌ تقديرمان‌ مي‌رويم‌.»
زن‌ چاق‌ دست‌ از هم‌زدن‌ ديگش‌ برداشت‌ و گفت‌: «من‌ اينجا تنها و بي‌ ياورم‌. يكي‌ از برادرها را به‌ من‌ بدهيد، من‌ هم‌ به‌ شما غذا مي‌ دهم‌.»
آنها گفتند: «ما گرسنه‌ مي‌مانيم‌ ولي‌ هيچوقت‌ از هم‌ جدا نمي‌شويم‌.»
و باز به‌ راه‌ افتادند. رفتند و رفتند تا به‌ ده‌ ديگري‌ رسيدند. مرد لاغري‌ ديدند كه‌ داشت‌ پنبه‌ مي‌زد. تا آنها را ديد گفت‌: «الهي‌ من‌ قربان‌تان‌ بروم‌، شما كي‌ هستيد مثل‌ برگ‌ خزان‌، توي‌ اين‌ شهر غريب‌.»
آنها گفتند: «ما هفت‌ برادريم‌ و يك‌ خواهر. پدر ما را زده‌ و از خانه‌ بيرون‌ كرده‌، دنبال‌ تقديرمان‌ مي‌رويم‌.»
مرد لاغر گفت‌: «من‌ اينجا تنها و بي‌ همسرم‌. خواهرتان‌ را به‌ من‌ بدهيد، من‌ هم‌ به‌ شما خواب‌ مي‌دهم‌.»
آنها گفتند: «اين‌ خواب‌ بر ما حرام‌ باد. ما هيچوقت‌ از هم‌ جدا نمي‌شويم‌.»
و باز به‌ راه‌ افتادند و رفتند و رفتند تا به‌ جويباري‌ رسيدند.
خواهر كه‌ از خستگي‌ و گرسنگي‌ داشت‌ هلاك‌ مي‌شد گفت‌: «برادرها، سردم‌ است‌، ديگر نمي‌توانم‌ پاهام‌ را بر زمين‌ بگذارم‌، ديگر نمي‌توانم‌ بيايم‌، مي‌خواهم‌ كنار اين‌ جويبار بروم‌ توي‌ خاك‌ بلكه‌ قدري‌ آرام‌ بگيرم‌.»
خواهر كه‌ رنگ‌ به‌ رخسار نداشت‌، و از خستگي‌ نمي‌توانست‌ چشم‌هاش‌ را باز نگه‌ دارد، گفت‌: «برادرها، خدا نگهدار.»
رفت‌ توي‌ زمين‌ و بوتة‌ گل‌سرخ‌ شد. با يك‌ گل‌سرخ‌ قشنگ‌.
برادرها كه‌ از نبودن‌ خواهر گريان‌ بودند، و از بي‌پناهي‌ نالان‌، گفتند: «نمي‌خواهيم‌ بي‌ خواهر بمانيم‌. نمي‌خواهيم‌.»
به‌ زمين‌ فرو رفتند و جاي‌ هر كدام‌ درختي‌ روييد: چنار، سپيدار، نارون‌، بيد، افرا، سرو، صنوبر.
هفت‌ درخت‌ بي‌ بر.
ديري‌ نگذشت‌ كه‌ پدر جاي‌ خالي‌ بچه‌هاش‌ را احساس‌ كرد. در غم‌ تنهايي‌ و بي‌ فرزندي‌ به‌ فكر فرو رفت‌. ديگر ياوري‌ نداشت‌ كه‌ كشتزارهاش‌ را آبياري‌ كند و زمين‌ را ورز بياورد، كسي‌ نبود كه‌ به‌ گاو و گوسفند علف‌ بدهد، و براي‌ مرغ‌ و خروس‌ها دانه‌ بريزد، و هيچ‌ كس‌ آن‌ خانه‌ بزرگ‌ را جارو نمي‌كرد. ديگر دودي‌ هم‌ از اجاق‌ بلند نشد.
كشتزار خشكيد، حيوان‌ها از گرسنگي‌ تلف‌ شدند، ديوارها فرو ريخت‌ و خانه‌ خراب‌ شد. پدر تصميم‌ گرفت‌ كه‌ به‌ دنبال‌ بچه‌هاش‌ برود بلكه‌ آنها را پيدا كند و برگرداند.
سر به‌ صحرا گذاشت‌ و آنقدر رفت‌ و رفت‌ تا رسيد به‌ دهي‌ كه‌ پيرزني‌ جلو خانه‌اش‌ داشت‌ به‌ بزش‌ علف‌ مي‌داد.
گفت‌: «هفت‌ برادر و يك‌ خواهر نديدي‌ كه‌ از اينجا بگذرند؟»
پيرزن‌ همين‌جور كه‌ به‌ بزش‌ علف‌ مي‌داد با دست‌ به‌ راه‌ اشاره‌ كرد و گفت‌: «اگر خون‌ پاهاشان‌ تمام‌ نشده‌ باشد.»
پدر راه‌ را گرفت‌ و رفت‌ تا رسيد به‌ ده‌ ديگر. پيرمردي‌ ديد كه‌ داشت‌ نخ‌ مي‌ريسيد. گفت‌: «هفت‌ برادر و يك‌ خواهر نديدي‌ كه‌ از اينجا بگذرند؟»
پيرمرد همين‌جور كه‌ داشت‌ نخ‌ مي‌ريسيد با دست‌ به‌ راه‌ اشاره‌ كرد و گفت‌: «اگر از سرما يخ‌ نزده‌ باشند.»
پدر راه‌ را گرفت‌ و رفت‌ تا رسيد به‌ ده‌ سوم‌. زن‌ چاقي‌ ديد كه‌ داشت‌ ديگي‌ را روي‌ اجاق‌ هم‌مي‌زد. گفت‌: «هفت‌ برادر و يك‌ خواهر نديدي‌ كه‌ از اينجا بگذرند؟»
زن‌ چاق‌ همين‌جور كه‌ ديگ‌اش‌ را هم‌مي‌زد با دست‌ به‌ راه‌ اشاره‌ كرد و گفت‌: «اگر از گشنگي‌ تلف‌ نشده‌ باشند.»
پدر راه‌ را گرفت‌ و رفت‌ تا رسيد به‌ ده‌ چهارم‌. مرد لاغري‌ ديد كه‌ كنار پنبه‌هاش‌ نشسته‌ بود. گفت‌: «هفت‌ برادر و يك‌ خواهر نديدي‌ كه‌ از اينجا بگذرند؟»
مرد لاغر با دست‌ به‌ راه‌ اشاره‌ كرد و گفت‌: «اگر از بي‌خوابي‌ ديوانه‌ نشده‌ باشند.»
پدر آنقدر رفت‌ تا به‌ جويبار رسيد. يك‌ درخت‌ گل‌سرخ‌ ديد و هفت‌ درخت‌ بي‌بر.
فضاي‌ سرسبزي‌ بود كه‌ پرنده‌هاي‌ جورواجور آمده‌ بودند، در لابلاي‌ شاخه‌ها لانه‌ ساخته‌ بودند. جويبار به‌ راه‌ خودش‌ مي‌رفت‌، آواز پرنده‌ها در صداي‌ آب‌ مي‌ غلتيد، و پروانه‌هاي‌ رنگ‌وارنگ‌ دور گل‌سرخ‌ مي‌چرخيدند.
پدر بچه‌هاش‌ را شناخت‌ و دانست‌ كه‌ همة‌ اين‌ سرسبزي‌ و شادابي‌، كار آنهاست‌. از آن‌ همه‌ زيبايي‌ حيرت‌ كرده‌ بود. به‌ طرف‌ گل‌سرخ‌ رفت‌ گفت‌: «دخترم‌ چه‌ گل‌ قشنگي‌ داري‌! مي‌گذاري‌ گلت‌ را بچينم‌؟»
خواهر رو به‌ برادرها كرد و گفت‌: «برادرها، گل‌ بدهم‌ يا ندهم‌؟»
برادرها گفتند: «گل‌ نده‌، گل‌ نده‌.»
پدر عصباني‌ شد، رفت‌ گل‌ را بچيند، از تن‌ درخت‌ خار روييد. دست‌ پدر خونين‌ شد. گفت‌: «حالا كه‌ دست‌ پدرت‌ را خونين‌ كردي‌، گلت‌ را مي‌ چينم‌.»
خواهر رو به‌ برادرها كرد و گفت‌: «برادرها، گل‌ بدهم‌ يا ندهم‌؟»
برادرها گفتند: «گل‌ نده‌، گل‌ نده‌.»
پدر طاقت‌ نياورد و با عصبانيت‌ گل‌سرخ‌ را چيد.
خواهر مرد.
برادرها پژمردند، سر در شانة‌ يكديگر گذاشتند و زار زار تا شب‌ گريستند. شب‌ كه‌ هوا تاريك‌ شد، خواهر را توي‌ يك‌ تابوت‌ گذاشتند و به‌ آسمان‌ رفتند.
حالا اگر شبي‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كنيم‌، هستند.
چهار برادر، چهار گوشة‌ تابوت‌ را بر دوش‌ دارند، سه‌ برادر پيشاپيش‌ مي‌روند، و همه‌ با هم‌ مي‌خوانند: «گل‌ نده‌، گل‌ نده‌.»

/ 6 نظر / 11 بازدید
سید حسام میرنظامی

دوستانی که من رو میشناسند حتما از سابقه کاری من در مورد وبلاگ نویسی اطلاع دارند. اما اونچه من رو واداشت که یه وبلاگ دیگه راه اندازی کنم این بود که بارها و بارها با سوالاتی در مورد چگونگی کار با وبلاگ و وبلاگ نویسی و مهمتر از همه ساخت قالب برای وبلاگ و یا تغییر اون، اضافه کردن لینک، تصویر، موسیقی، فیلم، فلش و جاوااسکریپت به وبلاگ برخورد کردم که جواب اونها بسیار طولانی و وقتگیر می شد و نمی شد آنلاین و یا در یک متن کوچک به اونها پاسخ داد. خوب این وبلاگ همونطور که توضیح دادم برای ارائه مطالب در این زمینه ها شروع به فعالیت می کند و آماده پاسخگویی به همه سوالهای شما در موارد فوق و یا حتی ساخت صفحات وب می باشد. اصل و پایه کار ما بر اساس کار با پرشین بلاگ می باشد اما در مورد کار با سایر وبلاگها هم در صورت و جود سوال پاسخ خواهم داد.

maryam

ممنون از اينکه اين دوستان رو معرفی کرديد!

امیر خ.

پیامهای قبلی به اثرادبی مورد وصف ربطی نداشت . بدورازتعصبات قومی و ایلی - حضوراهل قلم مردمی، در جشنواره ای بنام نزدیک دوردست٬ اشتباه است و دشمنی با مردم . حتا اگر، هموزن خود اثرادبی داشته باشد. پس باید از خود انتقاد کند.

حامد نورانی

بسيار مشتاقم که با شما در ارتبات باشم